۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

جلجتای تنها




در تابلوی «جلجتا» هم مصلوب و هم مردی که نیمرخش به ماست، در پیشزمینه، اشاره به خود هنرمندند. هنرمند ِ مصلوب هدف خشونت و نفرت ِ مردم است. اما اکنون بخشیست از جمعیت. دست ِ زن ِ شیطانی ِ پشت ِ سرش بر شانههای اوست و یادآور انتخابی که هنرمند میبایست بین ِ خلق در رنج و پناه بردن به زندگی ِ مبتذل کند. در تابلوی ِ «سرگردان ِ شب» او پرده از چیزی برمیدارد که غالب ِ مردم سعی در پنهانکردنش دارند؛ اضطراب و بیقراری. پنجرههای عریان و بیپردۀ اتاق بر حس تنهائی و انزوا در عین ِ بیحفاظی تأکید میگذارند. هنرمندی چنین در میانۀ مردم چنان بیحفاظ و بس تنهاست. او این نقاشی را در پنجاهوهفت سالگی کشید و تابلوی ِ اول را در سیوهفت سالگی، و تابلوی «میان ساعت و تخت» را بین هفتادوهفت و هفتادونه سالگی. تمام ِ این سالها او در تنهائی ِ پرهیاهویی زندگی کرد که تنهاییاش از آن ِ او بود و هیاهوی ِ نفرت و خشونتش از آن ِ مردم. هنرمند قدرت برهم زدن ِ معادله را نداشت و به اجبار بود که در این یا آن وضعیت بود.  

آنها که در ایران میمانند و کار میکنند به گمان من تنها میان ِ جمعاند و آنها که از ایران میروند تنها در خلأ. اولی لحظهای که دهان باز میکند هزاران دست بر دهانش میکوبد و دومی، مثل تابلوی ِ جیغ، هر فریادی که بزند کسی نمیشنود؛ در خلأ فریاد میزند.


لبۀ تاریکی


نیمهشبی، پائیز هشتاد و سه، لبۀ تاریکی ِ کلپتون کشیده میکشید بر گردنهها و راهها. نیمهشبی رسیدیم اصفهان. صبح ما، من و نیما، خواب بودیم که حسین سناپور و شهریار مندنیپور رفته بودند برای سخنرانی. بعد برای نهار که رفتیم علی خدائی و مهسا محبعلی و شمس آقاجانی و حافظ موسوی را دیدیم. خاطرم هست که بحث از رضا براهنی پیش کشیده شد روز بعد، وقتی که از مزار احمد میرعلائی ِ بزرگ بازگشته بودیم. بر زندهرود نشسته بودیم. هنوز جانیودلی بود رود را. تاریخِ سخت ِ مردمان قلمنافروش در ذهن ِ ما تهمینشست و ما بر لبهای از تاریخ ایستاده بودیم که شیرهاش کشیده میشد. هیچ نمیدانستیم که فقط چند سالی بعد است که همهچیز میخشکد، در رود، در کوه، در تن ِ نحیف ادبیات. عکسی که از آن چند روز مانده فقط تصویر یک لحظه نیست. در ذهن آن روز ِ من، تاریخ بر پشت ِ ما سنگینی میکرد. تصویری که از میرعلائی ِ بزرگ در من میزیست، هم در این تصویر حاضر است؛ مردی نشسته با بطری ِ مِیای که نزده بود و سوراخی در رگِ دست که گلشیری  در غسالخانه دیده بود. در این تصویر حیاند و حاضر باز مختاری، پوینده، سعیدی سیرجانی و همۀ آنها که بر مرکبی که هرگز ننشسته بودند، نشانده شدند تا «مشتی رند» بر آنها سنگ زنند به ازای «سیم». و باز حاضر است «اسماعیل»، و چشم میدواند «ابراهیم ِ آینههای دردار» و همۀ «غلامان ِ خانههای روشن» که به جنگل رفتند و در تاریکی قبای ِ ژندهشان را بر داری آویختند. در این تصویر حیّ است چوبک، مردی که نوشتههای بیست سال در تبعید را سوزاند، و مردی که «هوای تازه» جست و عفن نصیبش شد، و مردی که «رنجنامهاش» در فاصلۀ دو مرگ به زندگی برش گرداند، اما در تبعید. حاضرند هم دستانی که خفه میکنند، دستهای تاریکی که شطرنج بازی نمیکنند، زیرش میزنند. در این لحظه اخوان ثالث به انگشتان ِ خونپاش و نغمهریز نگاه میکند و «نه» میگوید.  

  

۱۳۹۷ مرداد ۸, دوشنبه

آوازهای غمناک

بکمن در رنجی که تصویر می‌کند هیچ هدف والائی نمی‌بیند. در پس ِرنجی که مردمان ِ نقاشی‌های او می‌برند شکوهی نیست، تنها و تنها درد ِبی‌معناست و ستم. زایندۀ این درد ذات بشری‌ست. قربانی و قربانی‌کننده هر دو گیرافتاده‌اند.
کرست زن، در پانین سمت راست، همان رنگ آبی ِدهان مرد در بالای سمت چپ تصویر است. همان مردی که با پارچه‌های دستی تاریک، خفه می‌شود. یا اعدام می‌شود. آیا پنجرۀ سیاه در سمت راست نوید ِ امید می‌دهد؟ 
این تصویر یک لحظۀ متوقف از تاریخ است در یک زیرشیروانی در آلمان ِ بعد از جنگ جهانی اول. نه گذشته‌ای هست و نه آینده‌ای. زن جوانی که ناخواسته پاهاش را باز کرده، در تهدید شمع‌هائی‌ست که پشت پاهاش قرار گرفته‌اند. در صورت تجاوز او نمی‌تواند خودش را نجات دهد. سادیست ِ میمون‌شکل میانۀ تصویر، با خونسردی ِ بی‌حدی گویا در حال انجام ِ عملی علمی‌ست. گویا می‌خواهد میزان دردی که انسان می‌تواند تحمل کند را بسنجد. تنها سگی که رو به‌ بیرون کادر کرده طلب کمک می‌کند از خارج. او هم به قدری پنهان تصویر شده که گوئی قرار است به ما بگوید:«بی‌فایده‌است». سگ هم احمق است.
تنها رگه‌های روشنائی همان شمع‌هائی هستند که همرنگ کراوات شکنجه‌گرند. 
شاید بد نباشد ما هم زمان را در یک اتاق متوقف کنیم تا ببینیم آیا امیدی/نجاتی/ رهایی ای وجود دارد.