در تابلوی «جلجتا» هم مصلوب و هم مردی که نیمرخش به ماست، در پیشزمینه، اشاره به خود هنرمندند.
هنرمند ِ مصلوب هدف خشونت و نفرت ِ مردم است. اما اکنون بخشیست از جمعیت. دست ِ زن ِ
شیطانی ِ پشت ِ سرش بر شانههای اوست و یادآور انتخابی که هنرمند میبایست بین ِ خلق در رنج و پناه
بردن به زندگی ِ مبتذل کند. در تابلوی ِ «سرگردان ِ شب» او پرده از چیزی برمیدارد که غالب ِ مردم سعی در
پنهانکردنش دارند؛ اضطراب
و بیقراری. پنجرههای عریان و بیپردۀ اتاق بر حس تنهائی و
انزوا در عین ِ بیحفاظی تأکید میگذارند. هنرمندی چنین در میانۀ مردم چنان بیحفاظ و بس تنهاست. او این
نقاشی را در پنجاهوهفت سالگی کشید و تابلوی ِ اول را در سیوهفت سالگی، و تابلوی «میان
ساعت و تخت» را بین هفتادوهفت و هفتادونه سالگی. تمام ِ این سالها او در تنهائی ِ پرهیاهویی
زندگی کرد که تنهاییاش از آن ِ او بود و هیاهوی ِ نفرت و خشونتش از آن ِ مردم. هنرمند
آنها که در ایران میمانند و کار میکنند به گمان من تنها میان ِ جمعاند و آنها که از ایران میروند تنها در خلأ. اولی لحظهای که دهان باز میکند هزاران دست بر دهانش میکوبد و دومی، مثل تابلوی ِ جیغ، هر فریادی که بزند کسی نمیشنود؛ در خلأ فریاد میزند.


هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر