۱۳۹۷ مرداد ۹, سه‌شنبه

لبۀ تاریکی


نیمهشبی، پائیز هشتاد و سه، لبۀ تاریکی ِ کلپتون کشیده میکشید بر گردنهها و راهها. نیمهشبی رسیدیم اصفهان. صبح ما، من و نیما، خواب بودیم که حسین سناپور و شهریار مندنیپور رفته بودند برای سخنرانی. بعد برای نهار که رفتیم علی خدائی و مهسا محبعلی و شمس آقاجانی و حافظ موسوی را دیدیم. خاطرم هست که بحث از رضا براهنی پیش کشیده شد روز بعد، وقتی که از مزار احمد میرعلائی ِ بزرگ بازگشته بودیم. بر زندهرود نشسته بودیم. هنوز جانیودلی بود رود را. تاریخِ سخت ِ مردمان قلمنافروش در ذهن ِ ما تهمینشست و ما بر لبهای از تاریخ ایستاده بودیم که شیرهاش کشیده میشد. هیچ نمیدانستیم که فقط چند سالی بعد است که همهچیز میخشکد، در رود، در کوه، در تن ِ نحیف ادبیات. عکسی که از آن چند روز مانده فقط تصویر یک لحظه نیست. در ذهن آن روز ِ من، تاریخ بر پشت ِ ما سنگینی میکرد. تصویری که از میرعلائی ِ بزرگ در من میزیست، هم در این تصویر حاضر است؛ مردی نشسته با بطری ِ مِیای که نزده بود و سوراخی در رگِ دست که گلشیری  در غسالخانه دیده بود. در این تصویر حیاند و حاضر باز مختاری، پوینده، سعیدی سیرجانی و همۀ آنها که بر مرکبی که هرگز ننشسته بودند، نشانده شدند تا «مشتی رند» بر آنها سنگ زنند به ازای «سیم». و باز حاضر است «اسماعیل»، و چشم میدواند «ابراهیم ِ آینههای دردار» و همۀ «غلامان ِ خانههای روشن» که به جنگل رفتند و در تاریکی قبای ِ ژندهشان را بر داری آویختند. در این تصویر حیّ است چوبک، مردی که نوشتههای بیست سال در تبعید را سوزاند، و مردی که «هوای تازه» جست و عفن نصیبش شد، و مردی که «رنجنامهاش» در فاصلۀ دو مرگ به زندگی برش گرداند، اما در تبعید. حاضرند هم دستانی که خفه میکنند، دستهای تاریکی که شطرنج بازی نمیکنند، زیرش میزنند. در این لحظه اخوان ثالث به انگشتان ِ خونپاش و نغمهریز نگاه میکند و «نه» میگوید.  

  

هیچ نظری موجود نیست: