۱۳۹۷ مرداد ۸, دوشنبه

آوازهای غمناک

بکمن در رنجی که تصویر می‌کند هیچ هدف والائی نمی‌بیند. در پس ِرنجی که مردمان ِ نقاشی‌های او می‌برند شکوهی نیست، تنها و تنها درد ِبی‌معناست و ستم. زایندۀ این درد ذات بشری‌ست. قربانی و قربانی‌کننده هر دو گیرافتاده‌اند.
کرست زن، در پانین سمت راست، همان رنگ آبی ِدهان مرد در بالای سمت چپ تصویر است. همان مردی که با پارچه‌های دستی تاریک، خفه می‌شود. یا اعدام می‌شود. آیا پنجرۀ سیاه در سمت راست نوید ِ امید می‌دهد؟ 
این تصویر یک لحظۀ متوقف از تاریخ است در یک زیرشیروانی در آلمان ِ بعد از جنگ جهانی اول. نه گذشته‌ای هست و نه آینده‌ای. زن جوانی که ناخواسته پاهاش را باز کرده، در تهدید شمع‌هائی‌ست که پشت پاهاش قرار گرفته‌اند. در صورت تجاوز او نمی‌تواند خودش را نجات دهد. سادیست ِ میمون‌شکل میانۀ تصویر، با خونسردی ِ بی‌حدی گویا در حال انجام ِ عملی علمی‌ست. گویا می‌خواهد میزان دردی که انسان می‌تواند تحمل کند را بسنجد. تنها سگی که رو به‌ بیرون کادر کرده طلب کمک می‌کند از خارج. او هم به قدری پنهان تصویر شده که گوئی قرار است به ما بگوید:«بی‌فایده‌است». سگ هم احمق است.
تنها رگه‌های روشنائی همان شمع‌هائی هستند که همرنگ کراوات شکنجه‌گرند. 
شاید بد نباشد ما هم زمان را در یک اتاق متوقف کنیم تا ببینیم آیا امیدی/نجاتی/ رهایی ای وجود دارد.





هیچ نظری موجود نیست: